تبليغاتX
بهترینها
بهترینها

در ابعاد این عصر خاموش


سالک

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت .. سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند



مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن



سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد .. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟



سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت



پير مرد گفت :

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند، نه آنگونه كه خود خواهي


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  توسط فرانک   |

 

سلام

دوستان عزیزم سلام.من دوباره اومدم.این یه مدت که نبودم مشغول درس خوندن بودم.حالا یه کمی سرم خلوت شده و با مطالب جدید و خشمل اومدم.

راستی نماز روزه هاتون قبول باشه.

هدیه ی فارغ التحصیلی

مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد.ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک

 نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو میکرد که روزی صاحب آن ماشین

شود.مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد.او

 میدانست که پدرش توانایی خرید ماشین را دارد.

بلاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه ی خصوصی اش فرا خواند و

به او گفت:من از داشتن پسری مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری

در دنیا دوست دارم.سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در آن

 یک انجیل زبیا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت.با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و

 گفت:با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من میدهی؟

کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد.خانه ای زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.

یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده است و باید سری به او بزند.

از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند تلگرافی به دستش رسید

که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است.

بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی کند.هنگامی که به خانه ی پدر

 رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را باز یافت.

در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت

وجود داشت.روی بر چسب تاریخ روز فارغ التحصیلیش بود و روی آن نوشته شده بود:

تمام مبلغ پرداخت شده است.

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان وجواب مناجاتهایمان رااز دست داده ایم فقط برای اینکه

 به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده...؟؟؟



ادامه مطلب

سه شنبه سوم شهریور 1388  توسط فرانک   |

 

داستان رز

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.

http://www.picdance.blogspot.com


دوشنبه هجدهم آذر 1387  توسط فرانک   |

 

اگر سیب نبود

 انسان زمین را کشف نمی کرد

 و قابیل

           تمام

                 کلاغها را

بسیج می کرد

 تا تمام بهشت را

                              گورستان کند

و شیطان را

  به "حوری خانه "های خود دعوت می کرد

تا...

پس

 زمین را سپر بلای بهشت کردند

 براستی اگر سیب نبود .........

لبهای زیباوهنری



ادامه مطلب

دوشنبه هجدهم آذر 1387  توسط فرانک   |

 

مایکل جکسون مسلمان شد و نام مکائیل را برگزید

 

شما باور میکنید؟

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ادعای مسلمان شدن مایکل جکسون خواننده جنجالی که ابتدا در روزنامه سان انگلیس منتشر شد سر و صدای زیادی در رسانه های غربی به پا کرده است
به گزارش عصر ایران  روزنامه سان در خبری ادعا کرد: “مایکل جکسون خواننده ۵۰ ساله در خانه دوستش در لس آنجلس به دین اسلام گرویده و نام «میکائیل» را برای خود برگزیده است!”
این روزنامه افزود: “جکسون در حالی که لباس سنتی اسلامی بر تن کرده بود طی مراسمی در حضور یک روحانی اعتقادش به قرآن و اسلام را اعلام کرد.”

این ادعا در حالی عنوان می شود که مایکل قرار است طی روزهای آینده در دادگاه عالی لندن حاضر شود و در برابر شکایت فرزند پادشاه بحرین از خود دفاع کند

اگه نظر ندید... خیلی بدیدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


سه شنبه پنجم آذر 1387  توسط فرانک   |

 

نفرین به عشق و عاشقی

نفریــــــــــــــــــــــن به عشق و عاشقــــــــــــــــــی

از پشت شیشه میدیدم                               

 دستاش توی دست تو بود

دیگه بهم دروغ نگو                                          

نگو پیش کسی نبود

نگو که باور ندارم                                          

حرفای عاشقونتو

جمع کن ببر از دل من                                     

اون عشق بچگونتو

برات یه بازیچه بودم                                     

تو لحظه های بی کسیت       

گفتی فقط منو داری                                  

دل نمیدی به هیچ کسی

اما فراموشت شده                                  

حرفایی که بهم زدی

گفتی به من عشق منی                     

دیدی به من نارو زدی

برای رفتن از پیشم                          

چقدر هراسون دلت

مگه میخوای کجا بری                        

اینجوری گریون چشت

اگه نمیدونی بدون                          

دلم شکسته از دلت

نفرین قلب عاشقم                           

همیشه هست پشت سرت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


سه شنبه پنجم آذر 1387  توسط فرانک   |

 

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟یا رمز و راز یک زن ایرونی خوشکل

          بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com               

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


براي خوشحال کردن يک زن...


يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

1. يک دوست

2.
يک همدم


3.
يک عاشق


4.
يک برادر


5.
يک پدر


6.
يک استاد


7.
يک سرآشپز


8.
يک الکتريسين


9.
يک نجار


10.
يک لوله کش


11.
يک مکانيک


12.
يک متخصص چيدمان داخلي منزل


13.
يک متخصص مد


14.
يک متخصص علوم جنسي


15.
يک متخصص بيماري هاي زنان


16.
يک روانشناس


17.
يک دافع آفات


18.
يک روانپزشک


19.
يک شفا دهنده


20.
يک شنونده خوب

  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

برید ادامه مطلببببببببب



ادامه مطلب

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387  توسط فرانک   |

 

سوال هایی که از بچه 5 تا 10 ساله پرسیدن در مورد عشق

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 سالهبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله


مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله


چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله


عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله


 



ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  توسط فرانک   |

 

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند. بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشیدبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


دوشنبه بیستم آبان 1387  توسط فرانک   |

 

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟ ::

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
۱. ابتدا كف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی
دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوك آنها به هم متصل كنید.
 

4. سعی كنید انگشتان شصت را از هم جدا كنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند
زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترك خواهند كرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل كنید .
سپس سعی كنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است كه انها ما را ترك كنند.

6. اكنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های كوچك را از
هم جدا كنید. انگشت كوچك نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترك می كنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های كوچك را هم به روی هم بگذارید. سعی كنید انگشت های چهارم
(همان ها كه در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز كنید.
احتمالا متعجب خواهید شد كه می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز كنید.
به این دلیل كه آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند كه برای تمام عمر با هم
می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir
این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است

دوشنبه بیستم آبان 1387  توسط فرانک   |

 

بهای گناهان ما پرداخت شده است

بهای گناهان ما پرداخت شده است - مسيح سليب   بهاربيست 

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطراف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." 
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."

   
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟


سه شنبه چهاردهم آبان 1387  توسط فرانک   |

 

تست جالب روانشناسی

تست جالب روانشناسي : شخصيت خود را محك بزنيد

به اين تست شك نكنيد. اين آخرين و استانداردترين تست شخصيت شناسى است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. پاسخهايش هم اصلاً كاردشوارى نيست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنيد. يك كاغذ و قلم هم كناردستتان باشد و جوابي را كه انتخاب مي كنيد يادداشت كنيد كه بتوانيدامتيازهايى كه گرفته ايد جمع بزنيد. حاضريد؟ پس شروع كنيد

:

1)
چه موقع از روز بهترين و آرام ترين احساس را داريد؟
الف _ صبح،

ب- عصر و غروب،
ج _ شب


۲) معمولاً چگونه راه مى رويد؟

الف _ نسبتاً سريع، با قدم هاى بلند،

ب- نسبتاً سريع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،

د _ آهسته و سربه زير، ه- - خيلى آهسته


۳) وقتى با ديگران صحبت مى كنيد؛

الف _ مى ايستيد و دست به سينه حرف مى زنيد،

ب- دستها را در هم قلاب مى كنيد،
ج _ يك يا هر دو دست را در پهلو مى گذاريد،
د _ دست به شخصى كه با او صحبت مى كنيد، مى زنيد،
و ه-_ با گوش خود بازى مى كنيد، به چانه تان دست مى زنيد يا موهايتان را صاف مىكنيد


۴) وقتى آرام هستيد، چگونه مى نشينيد؟

الف _ زانوها خم و پاها تقريباً كنار هم،
ب- چهارزانو،

ج _ پاى صاف و دراز به بيرون،
د _ يك پا زير ديگرى خم


۵) وقتى چيزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واكنش نشان مى دهيد؟

الف _ خنده اى بلند كه نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،
ب _ خنده، اما نه بلند،

ج _ با پوزخند كوچك،
د _ لبخند بزرگ،
ه_ لبخند كوچك


۶) وقتى وارد يك ميهمانى يا جمع مى شويد؛

الف _ با صداى بلند سلام و حركتى كه همه متوجه شما شوند، وارد مى شويد
ب _ با صداى آرامتر سلام مى كنيد و سريع به دنبال شخصى كه مى شناسيد، مى گرديد

ج _ در حد امكان آرام وارد مى شويد، سعى مى كنيد به نظر سايريننياييد


۷) سخت مشغول كارى هستيد، بر آن تمركز داريد، اما ناگهان دليلى يا شخصى آن را قطع مى كند؛
الف _ از وقفه ايجاد شده راضى هستيد و از آن استقبال مى كنيد
ب _ بسختى ناراحت مى شويد

ج _ حالتى بينابين اين ۲ حالت ايجاد مى شود


۸) كداميك از مجموعه رنگ هاى زير را بيشتر دوست داريد؟

الف- قرمز يا نارنجى

ب- سياه

ج- زرد يا آبى كمرنگ

د- سبز

ه- آبى تيره يا ارغوانى

و- سفيد

ز- قهوه اى، خاكسترى، بنفش


۹) وقتى در رختخواب هستيد (در شب) در آخرين لحظات پيش از خواب، در چه حالتى دراز مى كشيد؟
الف- به پشت

ب- روى شكم (دمر
)
ج- به پهلو و كمى خم و دايره اى
د- سر بر روى يك دست

ه- سر زير پتو يا ملافه
...

۱۰) آيا شما غالباً خواب مى بينيد كه
:
الف- از جايى مى افتيد
.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستيد
.
ج- به دنبال كسى يا چيزى هستيد
.
د- پرواز مى كنيد يا در آب غوطه وريد
.
ه- اصلاً خواب نمى بينيد
.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بينيد

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

برای دیدن نتایج به ادامه ی مطلب برید



ادامه مطلب

سه شنبه چهاردهم آبان 1387  توسط فرانک   |

 


درحضور خارهاهم مي شوديك ياس بود

در هياهوي مترسكها پر از احساس بود

مي شود حتي براي شادي پروانه ها

شيشه هايه مات يك متروكه را الماس بود

WWW.golbahar210@yahoo.com

 

 

 

 

 

سایت تبادل لینک
only kamran&hooman

 

RSS 2.0